رویدادها ایران شناسی جشن ها و آیین ها فرهنگی و اجتماعی سیاست جهان دانش حیات وحش و جانوران پزشکی و تندرستی دین و عرفان گیاه خواری کار و پیشه گفتگو با ما اتحاد ایران، افغانستان تاجیکستان محیط زیست و جنگل
 
امروز: يكشنبه 14 شهريور 1389
 
 
 
وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا نام کسی را همراه نام خدا در مسجد نبرید.جن18  
 
 


بررسی كهن الگوی آنيما در آثار مولانا ( اله ماه کوان یین kwan yin روح زنانه مردان)
53
بررسی كهن الگوی آنيما در آثار مولانا ( اله ماه کوان یین kwan yin روح زنانه مردان)
كهن الگوها، مفاهيمي مشترك و جهاني هستند كه از گذشته هاي دور، از اجداد بشر، نسل به نسل منتقل شده اند و در ژرفاي ضمير ناخودآگاه جاي گرفته اند.مهم ترين كهن الگوها از نظر روان پزشك شهير سوئيسي، كارل گوستاو يونگ، عبارتند از: سايه، پرسونا، خود، آنيما و آنيموس.اين صور مثالي براي رسيدن به مرزهاي خودآگاهي در نمادهاي گوناگون جلوه گر شده اند و در آثار هنرمندان نمود پيدا كرده اند. آنيما از مهم ترين كهن الگوهاي يونگ است كه به "روان زنانه*ي" يك مرد اشاره دارد. به نظر مي رسد آثار ادبي و هنري، بستر بسيار مناسبي براي تجلي آركي تايپ*هاست و هنرمند براي ايجاد يك اثر ماندگار بيشتر از ناخودآگاهش الهام مي گيرد.از آن جا كه جايگاه آنيما در ناخودآگاهست، مي توان تأثير اين كهن الگوي مهم را بر آثار ادبي يا هنري بسيار ارزشمند و ماندگار و بر ذهن و زبان خالق اثر مشاهده كرد.

به اعتقاد يونگ خاستگاه آثاري از اين دست، لايه هاي ژرف ناخودآگاه جمعي است كه منبع كشف و شهود و الهام شاعر و هنرمند است.در اين مقاله تأثير كهن الگوي آنيما بر اشعار مولوي، شاعر بزرگ و ارزنده*ي ايران،* بازنگري و موارد تأثير گذاري آنيما بر افكار و سروده*هاي وي به اختصار بررسي شده است.

كليد واژه*ها: كهن الگو، ناخودآگاه جمعي، آنيما، يونگ، اشعار مولوي.



مقدمه

ناخودآگاه جمعي انسان، مضاميني را در بردارد كه يونگ آنها را "آركي تايپ" مي نامد. در اين كهن الگوها به دليل اين كه ريشه اي چند ميليون ساله دارند، مفاهيمي جهاني اند. (شايگان فر، 1380، ص: 138) و در اصل گرايش هاي ارثي مشتركي هستند كه انسان در موقعيت هاي گوناگون از خود نشان مي دهد. "به قول كارل، مسايل بنيادي و فطري حيات بشري چون تولد، رشد،* عشق، خانواده، مرگ، تضاد بين فرزندان و والدين و رقابت دو برادر جنبه*ي كهن الگويي دارند". (شميسا، 1378، ص: 342).

صور مثالي (كهن الگوها) مظاهر گوناگوني دارند كه برخي از آنها را بدين گونه مي توان طبقه بندي كرد: مادر، پيرخرد، كودك، قهرمان، آنيما، آنيموس، خود، سايه، نقاب و . . . (جونز، 136، صص: 7-366).

اين عناصر در ناخودآگاه ذهن همه*ي افراد بشر ريشه دارند و پديدآورندگان آثار هنري با پيوند با لايه هاي ناخودآگاه با گذشته و آينده ارتباط برقرار مي كنند. به اعتقاد يونگ: "راز آفرينش و فعاليت هنر عبارت از غوطه ور شدن دوباره در حالت آغازين روح است زيرا از اين پس و در اين سطح نه فرد، بلكه گروه است كه پاسخگوي خواسته*هاي واقعيت مي*شود و منظور ديگر از خوشبختي ها و بدبختي ها موجودي تنها نيست، بلكه منظور از زندگي، يك ملت است. به اين سبب شاهكار هنري و ادبي در اوج عينيت و غير شخصي بودن، چيزي را در اعماق وجودمان به ارتعاش در مي آورد". (يونگ، 1379، ص:*241).

از ديدگاه يونگ،* "هنرمند، انسان است اما در معنايي والاتر، او يك انسان نوعي (collectiveman) است". (شميسا، 1383، ص: 26).

شاعران و نويسندگان براي خلق و آفرينش آثار هنري از صور ذهني و تخيلات خويش كمك مي گيرند كه اين عناصر ريشه در ناخودآگاه ذهن همه*ي افراد بشر دارند و در ذهن شاعر و نويسنده به لايه هاي ناخودآگاه، ذهن مي رسند و مقدمه*ي پيوند ميان روان شناسي، هنر و ادب مي*گردند. از نظر يونگ "هنرمند، مفسر رازهاي روح زمان خويش است بدون اين كه خواهان آن باشد، مانند هر پيامبر راستين. او تصور مي كند كه از ژرفاي وجود خود سخن مي گويد، اما روح زمان است كه از طريق دهانش سخن مي گويد و آن چه كه وی مي گويد وجود دارد، زيرا تأثير گذار است". (يونگ، 1379، ص: 242).

مولوي از شاعران سترگ و گرانمايه*ي ايران است و تأثير روان ناخودآگاه او در اشعارش به صورت چشمگيري نمايان است. با بررسي و مطالعه*ي آثار مولوي مي توان به اين نتيجه رسيد كه آنيماي درون شاعر از طريق برخي از اشعار وي، خود را به مرزهاي آگاهي رسانده و از زبان شاعر به سخن آمده است.



آنيما

آنيما از مهم ترين كهن الگوهاي يونگ است، "آنيما، بزرگ بانوي روح مرد است" (ياوري، 1374، ص:*190). اين بزرگ بانوي روح مرد همان است كه در ضرب المثل آسماني به حوا معروف است، "هر مردي حوا را درون خود دارد" (گورين، 1370،* ص: 196). به عقيده*ي يونگ "روان زنانه تجسم تمام تمايلات رواني زنانه در روح مرد است مانند احساسات و حالات عاطفي مبهم، حدسي هاي پيش گويانه، پذيرا بودن امور غير منطقي، قابليت عشق شخصي،* احساس خوشايند نسبت به طبيعت و رابطه*ي او با ضمير ناخودآگاه." (يونگ، 1359، ص: 280).منبع الهام و شهود شاعر، ضمير ناخودآگاه اوست و آنيما نهفته در ژرفاي ناخودآگاهي است از نظر يونگ "هنر و ادبيات نيز مانند خواب،*محل تجلي صور مثالي و ظهور ناخودآگاه جمعي است". (شايگان فر، 1380، ص: 139). وي همچنين معتقد ست: "شاعر كسي است كه از تثبيت واژه ها، فعلي بدوي را طنين انداز سازد". (همان، ص: 137). در وجود شاعري مثل مولوي كه در آفرينش شعر خود، تحت تأثير ناخودآگاه جمعي قرار دارد، "فرامن" (من ملكوتي يا بعد روحاني وجود وي) از ژرفاي ناخودآگاه شاعر، خود را به وي مي نماياند و ارتباط شاعر را با ناخودآگاه جمعي كه هويتي مشترك با حق دارد برقرار مي كند. ارتباط با ناخودآگاهي جز در سايه*ي قطع ارتباط با خودآگاه تحقق نمي يابد "شرط وصول به فرامن ويا كشف "من" بيكرانه*اي در هستي خويش، فناي "منِ" تجربي است. در چنين حالي "منِ" تجربي هم به ظاهر وجود دارد و هم در حقيقت وجود ندارد" (پورنامداريان، 1380، ص:*133).

مولوي در چنين شرايطي حالتي مثل وحي را تجربه مي كند كه در خلال آن كسي ديگر از زبان او سخن مي گويد. "سخنان فرامن از طريق "من" محسوس و شنيدني مي شود. در اين حال مولوي مثل نيي است يا سرنايي كه اگر چه آواز از او بيرون مي آيد اما در حقيقت آلت بي اراده و اختياري است كه دم ديگري در او تبديل به آواز مي شود:

به حق آب لب شيرين كه مي دمي در من

كه اختيار ندارد به ناله اين سرنا

(همان، ص:* 136)

به نظر مي رسد كه آنيما عامل مهم آفرينش هاي هنري و روح مرد است. "الهام و جذبه كه تمايل با عالم متافيزيك است در واقع تماس هنرمند با درون خود، يعني همين آنيماست به نحوي كه ناخودآگاه مضمحل شود و آنيما از اعماق ناخودآگاه سخن گويد در بسياري از آيين هاي مذهبي قديم، خودآگاه را به وسيله*ي مواد مسكر و مخدر ضعيف يا محو مي*كردند تا مانع بروز ناخودآگاه نشود. بايد گوش سر را كر كرد تا زبان دل سخن بگويد. مولانا بارها فرياد زده كه مستي او از هر مسكر و مخدري فراتر است:*



"باده در جوشش گداي جوش ماست

چرخ در گردش اسير هوش ماست

باده از ما مست شد ني ما ازو

قالب از ما هست شد ني ما ازو "

(شميسا، 1374، ص: 231)



اين ناخودآگاه، سرچشمه*ي جوشش و حيات است و جان بي قرار شاعر را مست و بي تاب مي*كند. مولوي انديشه (ضمير ناخودآگاه) را خون مي ريزد و حضور زنده و پوياي اين "من ناخودآگاه"*را در درون خود احساس مي كند و همواره از او مي گويد:



اي عاشقان، اي عاشقان، پيمانه را گم كرده ام

زان مي كه در پيمانه ها اندر نگنجد، خورده ام

مستم ولي از روي او، غرقم ولي در جوي او

از قند و از گلزار او چون گلشكر پرورده ام

.. .. .. .. ..



در جام مي آويختم، انديشه را خود ريختم

با يار خود آميختم زيرا درون پرده ام

آويختم انديشه را، كانديشه هشياري كند

ز انديشه بيزاري كنم، ز انديشه ها پژمرده ام

.. .. .. .. ..



در جسم من،* جاني دگر، در جان من جانی دگر

با آن من آني دگر زيرا به آن پي برده ام



(مولوي، غزليات شمس، 1383، غزل 13701)



مولوی و پری (آنيما)

" به نظر مي رسد كه مسأله*ي تابعه، يعني جني كه به شاعر القا مي كند و مسأله*ي همزاد و عاشق شدن شاعر به پري (فايز دشستاني) و زني كه ترجمان الاشواق را به محيي الدين ابن عربي الهام كرد، مربوط به آنيما نهفته در ژرفاي ناخودآگاهي است". (شميسا، 1374، ص:*231).

در غزل هاي متعددي، مولوي در عين گفتن خود را خاموش مي خواند و از طرف ديگر زمينه*ي عمومي و معنايي شعر به گونه ايست كه نسبت آنها به آن كه سخن مي گويد، ناممكن است.

"مولوي در مثنوي با تمثيل هاي متعدد تجربه هاي شخصي و صوفيانه اش را توضيح مي دهد و از جمله حال فاني را به حال مجنون يا پري گرفته اي تشبيه مي كند كه از خود اختياري ندارد و آنچه مي كند و مي گويد به ظاهر فعل و گفت اوست و در حقيقت فعل و گفت آن پري است كه بر وجود او غلبه كرده است:



چون پري غالب شود بر آدمي

گم شود از مرد وصف مردمي

هر چه گويد آن پري گفته بود

زين سري زان آن سري گفته بود

(مولوي،* مثنوي، دفتر چهارم، ابيات 2112 به بعد)



چون پري را اين دم و قانون بود

كردگان ان پري خود چون بود؟!

(پورنامداريان، 1380،* صص:*1-170)



به اعتقاد يونگ، "آنيما، در بعد مثبتش مي تواند الهام آفرين باشد، چنان كه بئاتريس (Beatrice) به صورت فرشته بر دانته متجلي مي شود و او را با خود به سير در بهشت مي*برد". (فوردهام،*2536، ص: 99). اين مسأله در اشعار مولانا نيز هنگامي كه از پري رخي مي گويد كه از زبان او سخن مي گويد و به هنگام حرف زدن او، مولوي از خود فاني است، قابل رؤيت است:



بيا به پيش من آ، تا به گوش تو گويم

كه از دهان و لب من پري رخي گوياست

كسي كه عاشق روي پري من باشد

نه زاده است ز آدم نه مادرش حواست

خموش باش و مگو راز اگر خرد داري

ز ما خرد مطلب تا پري ما با ماست

(مولوي، ديوان غزليات شمس، غزل 475)



آنيماي نهفته در ناخودآگاهي مولوي مسلماً اصلي انكار ناپذير در آفرينش هاي هنري اوست و مولوي بارها از جان زنده اي سخن مي گويد كه به او شعرهايش را تلقين مي كند:

اي كه ميان جان من تلقين شعرم مي كني

گر تن زنم، خامش كنم، ترسم كه فرمان بشكنم

(مولوي، ديوان غزليات شمس، غزل 1375)

به نظر يونگ: "*شخصي در درون ما به نام "موجود ديگر" وجود دارد. يعني آن شخصيت آزادتر و برتر كه در درون ما به كمال مي رسد (يار دروني روح). يعني آن كس ديگري كه خود ماست اما كاملاً به او دست نمي يابيم. فرايندهاي دگرگوني برآنند تا آنها را كم و بيش با يكديگر نزديك كنند، اما خودآگاهي ما ملتفت مقاومت هاست، زيرا آن شخص ديگر غريب و مرموز مي نمايد. لازم نيست شما ديوانه باشيد تا صداي او را بشنويد، بر عكس اين ساده ترين و طبيعي ترين چيز قابل تصور است" (يونگ، 1368، ص: *148).

تجربه*ي تازه*ي مولوي او را بر آن مي*دارد كه از پري رويي سخن بگويد كه اصل و سرمايه*ي دلبري و الهام و آفرينش است و احوال سكرآور و روحاني اوست كه شاعر را به شعر گفتن وامي دارد:

اول نظر ار چه سر سري بود

سرمايه و اصل دلبري بود

گرعشق و بال و كافري بود

آخر نه به روي آن پري بود؟

وان جام شراب ارغواني

و آن آب حيات زندگاني

و آن ديده*ي بخت جاوداني

آخر نه به روي آن پري بود؟ ...

آن مه كه بسوخت مشتري را

بشكست بتان آزري را

گر دل بگزيد كافري را

آخر نه به روي آن پري بود؟. . .

آن دم كه ز ننگ خويش رستيم

وان مي كه زبوش بود مستيم

آن ساغرها كه كه شكستيم

آخر نه به روي آن پري بود؟...

خاموش كه گفتني نتان گفت

رازش بايد ز راه جان گفت

ور مست شد اين دل و نشان گفت

آخر نه به روي آن پري بود؟...

(مولوي، ديوان غزليات شمس، غزل 715)

ديدار با اين پري او را به سرچشمه*ي آب حيات و بخت جاوداني (تولد دوباره) رهنمون مي*شود. مولوي بارها اشاره مي كند كه غزل هايش سخن خود او نيست بلكه سروده*ي آن ديگري ست كه در جان او زنده و تپنده است:

تا كه اسير و عاشق آن صنم چو جان شدم

ديونيم، پري نيم، از همه چون نهان شدم

برف بدم گداختم، تا كه مرا زمين بخورد

تا همه دود دل شدم، تا سوي آسمان شدم

اين همه ناله هاي من، نيست زمن همه ازوست

كز مدد مي لبش بي دل و بي زبان شدم

(مولوي، ديوان غزليات شمس، غزل 1410)

و باز مي گويد: بار ديگر آن دلبر عيار مرا يافت

سر مست همي گشت به بازار و مرا يافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار

كان اصل هر انديشه و گفتار مرا يافت

(مولوي، ديوان غزليات شمس، غزل 330)

سخن از غلبه*ي ناخودآگاه و فناي موقت در روح پر جوش و خروش شاعرست كه سرچشمه*ي زايش واصل هر انديشه و گفتار است. يونگ مي گويد: "صحبت از يك نجات دهنده است كه از آسمان فرود نمي آيد، بلكه از اعماق، يعني از ميان آنچه در زير ذهن خودآگاه نهفته است، برمي خيزد. فيلسوفان كيمياگر چنان تصور مي كردند كه يك روح،* آنجا در قالب ماده محبوسي است". (يونگ، 1370، ص: 186).

و هم ازين روست كه مولوي مي گويد: اين همه ناله هاي من نيست زمن همه ازوست/ كز مدد مي شبي بي دل و بي زمان شدم. وجود زنده اي كه حافظ نيز او را در ميان جانش حس مي كند و فرياد مي زند:

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

(حافظ، ديوان، ص: 22)

غزل عارفانه با سنايي آغاز مي شود، با عطار گسترش مي يابد و با مولوي اوج مي گيرد و به كمال مي رسد. نمونه هاي مشابه مواجه شدن با آنيماي درون را قبل از مولوي مي توان در اشعار شعرايي مثل عطار نيز مشاهده كرد كه در ين مجال، به ذكر نمونه اي اكتفا مي كنيم:



عطار و مواجهه با پری سيمای روح (آنيما) :

سير و سلوك عارفانه و فرايند فرديت(خويشتن يابي) بدون سفر به لايه هاي ژرف ناخود آگاه و ديدار خودآگاه با آنيما، امكان پذير نيست. در يكي از غزل هاي ابهام آميز عطار چنين فضايي را مي*بينيم:

نگاري، مست و لايعقل چو ماهي

درآمد از در مسجد پگاهي

سيه زلف و سيه چشم و سيه دل

سيه گر بود و پوشيده سياهي

ز هر مويي كه اندر زلف او بود

فرو مي ريخت كفري و گناهي

در آمد پيش پير ما به زانو

بدو گفت اي اسير آب و ماهي

فسردي همچو يخ از زهد كردن

بسوز آخر چو آتش گاه گاهي

چو پير ما بديد او را برآورد

ز جان آتشين چون آتش گاهي

به تاريكي زلف او فرو رفت

به دست آورد از آب خضر، چاهي

دگر هرگز نشان او نديدم

كه شد در بي نشاني پادشاهي

اگر عطار هم با او برفتي

نيرزيديش عالم، پر كاهي

(عطار، ديوان، ص: 684)

در اين غزل بسياري از نمادهاي آنيما و ناخودآگاهي را مي توان مشاهده كرد.از اين منظر، مي توان پير زاهد را نماد خودآگاهي دانست كه براي رسيدن به اعتلاي روح و رهايي از افسردگي تصوف زاهدانه با آنيماي نهفته در ناخودآگاهيش ديداري عارفانه دارد.تجربه*ي فرديت (يگانگي خودآگاهي و ناخودآگاهي براي رسيدن به كمال روحي) بدون برقراري ارتباط با فرشته*ي دگرگونسار آنيماي دروني امكان پذير نيست. به سخن ديگر "اگر اين آركي تايپ دگرگون كننده فعال نشود و نداي خود را، كه فراخوان پيوستگي و يگانگي است به قلمرو خودآگاه روان نفرستد، دو سويه ي روان هم چنان از هم جدا و بي خبر خواهند ماند و تنش ميان نرينگي و مادينگي روان از ميان خواهد رفت". (ياوري، 1374، صص: 121- 120).

در چنين سفري دروني، آنيما در قالب يك زن، برخوداگاه فرد تجلي مي كند. از اين رو، شاهد زيبارويي را كه بر پير ظاهر مي شود ، مي توان تجسم آنيماي درون مولوي دانست. شاعر اين نگار زيبارو را به ماه تشبيه مي كند و "ماه، نمادي است از قلمرو ناخودآگاهي" (همان، ص: 142).

همچنين ماه، نماد زنانگي و اصل تأنيث است. در بسياري از اساطير "خدا بانوان،* از جمله سلين (selene)، هكات (hecate) و هرا ((hera يك الهه*ي ماه هستند" (پورخالقي چترودي، 1381، ص: 170).

"در چين نيز شخصيت معادل مريم، الهه*ي ماه "كوان يين" است، يك شخصيت محبوب كه نمانيده*ي روان زنانه است و شعر و موسيقي را به مردم مورد لطف خود الهام مي كند" (يونگ، 1359، ص:*239).

از طرفي آنيما با سياهي و تاريكي و شب ارتباطي ژرف دارد و عطار در توصيف شاهد زيبارو براي زلف و چشم و دل او صفت سياه را به كار مي برد. شاعر جامه*ي او را هم سياه به تصوير مي كشد. يونگ معتقدست: "آنيما با جهان اسرار و كلاً با جهان تاریكي مربوطست".هم چنين "در فرهنگ سمبل ها آمده است: شب مربوط به اصل مؤنث و ناخودآگاهي است. تاريكي مساوي با اصل مادر و زايش است و هم چنين به فناي عرفاني مربوط مي شود و در نتيجه جاده اي است كه به اسرار بنيادين منشأ منجر مي شود" (همان، ص: 185).

توصيف زن سياه پوش سياه زلف، سياه چشم نماد پيوند عميق او با ديناي شب و اسرار است. "سفر به ديناي دورن در روان شناسي يونگ از ديدار با لايه هاي فردي كهن الگوي سايه (shadow) آغاز مي شود و رفته رفته به لايه هاي ژرف تر روان مي رسد. پيش از شناختن سايه،* رو به رو شدن با آنيما كه نزديك ترين چهره*ي پنهان در پس سايه و برخوردار از نيروهاي جادويي افسون و تسخير است ممكن نيست. در هفت پيكر نيز سفر بهرام به ديناي درون با گنبد سياه آغاز مي شود" (ياوري، 1374، صص:* 9- 138).

هم چنين "نخستين مرحله*ي كيمياگري كه تزويج است nigredo نام دارد كه به معني شب تاريك روح است (The dark night of the soul) نيگرودو معادل مرحله ي آغازي روح است قبل از حركت به سوي جاده*ي تحول" (شميسا، 1383، ص: 174).

يونگ در بحث هاي خود در مورد تاريكي "از كربن سياه سخن مي گويد كه اساس الماس شفاف است و تأكيد مي كند كه معناي غايي سياهي و تاريكي ، اختفا و رويش است . در ابيات ما هم زايندگي به شب نسبت داده شده است. حافظ در مغني نامه مي گويد:

فريب جهان قصه ي روشن است

ببين تا چه زايد شب آبستن است"

(همان، ص: 82)

عطار مي گويد كه پير به تاريكي زلف آن مه رخسار فرو رفت و آب حيات و جاودانگي را در ظلمت به دست آورد (تولد دوباره). به نظر مي رسد شعراي بزرگي چون عطار و مولوي، جزو آن گروه خاصي هستند كه گاهي كاملاً* به قلمرو آنيما نزديك مي شوند و در آن ظلمات با او هم سخن مي گردند و گاهي حتي تصويري از سايه و روشن او را نقش مي بندند و گاهي در مقام كاتبي،* گفته هاي آنيما را كتابت مي كنند. در اين صورت معمولاً* سخن از شب و تاريكي است: زيرا آنيما در جهان ناشناخته هاست. در بسياري از داستان ها و شعرهاي رواني معمولاً* تاريكي و سياهي مطرح است. "مثلاً در داستان مار (The snake) جان اشتاين بك، زن مو و چشم سياهي دارد و لباس سياهي پوشيده است" (همان، ص: 78).

دنياي تاريكي، دنياي ابهام و ناشناخته هاست. در انتهاي اين غزل اين ابهام را با بي نشاني زيباي روي سياه پوش كامل مي شود. او در نهايت فاني و بي نشان مي شود و به سلطنت معنوي نائل مي گردد كه انتهاي طريقت و رسيدن به حقيقت (فرايند فرديت) است.

آنيما در ادبيات همواره در سيماي معشوقي گريزان و بي نشان توصيف مي شود:

"شارل بودلر در شعر در آرزوي نقاشي مي گويد: "من در اشتياق كشيدن تصوير زني مي گدازم كه بسيار به ندرت بر من ظاهر شده و بسيار زود از من رميده است. . . اين زن زيباست و برتر از زيبا، حيرت انگيزست. در وجود او سياه فزوني دارد و هر چه از او انگيخته مي شود ظلماني و عميق است" (همان، ص: 130).

در پايان اين غزل رؤيا گونه، اين زن اثيري محو مي شود وبه بي نشاني مي پيوندد و ابهامي را در ذهن خواننده باقي مي گذارد. به گفته*ي يونگ "سياهي و تاريكي از ملائمات روح و آنيما و ناخودآگاهست كه همواره در ابهام است" (همان، ص: 174).



آنيما و پير خرد:*

در راه رسيدن به خوديابي، بايد لايه هاي ژرف ناخودآگاه در نورديده شود. در اين سفر، آنيما گاه به صورت خرد ملكوتي تجلي مي كند. "فعال شدن آركي تايپ پير دانا ، گونه*ي ديگري از گرايش روان به سوي كمال و تماميت را نشان مي دهد وشناخت آنيما، پيش شرط فعال شدن آركي تايپ پيرداناست" (ياوري، 1374، صص:*121- 120).

زاير تنهاي سير و سلوك دروني عرفاني، هميشه نيازمند راهنمايي است كه او را در اين راه دشوار هدايت كند و اين همان مفهومي است كه حافظ آن را چنين بيان مي كند:

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن

ظلمات است، بترس از خطر گمراهي

(حافظ، 1382، ص: 492)

به اعتقاد يونگ،* "آنيما تأثير بسياري در رفتار و روحيه*ي مرد دارد و به طور كلي چهار كاركرد گوناگون دارد كه كهن الگوي "خود" بر پايه *ي آن ها شكل مي گيرد.

در كاركرد چهارم، آنيما، به صورت خردي ملكوتي در مي آيد كه در نهايت پيراستگي تجلي مي كند " (ياوري، 1374، ص: 120).

در نتيجه آنيماي درون و يا همان خواهر اسرار در كيمياگري فلسفي مي تواند در مراحل پيشرفته تر كسب فرديت، به صورت پيرخرد و خضر و راهنما در رؤياي فرد ظاهر شود. يونگ مي گويد: "شگفت نيست اگر آنيما با تصوير مردي كيهاني در بسياري از افسانه ها و تعليمات مذهبي و رؤياها ظاهر مي شود. معمولاً او را ياري دهنده و مثبت توصيف می كنند (يونگ، 1359، ص: 310).

روند فرديت بي وجود اين پير دانا، امكان پذير نيست و در تمام مناسك مذهبي و سير و سلوك هاي عرفاني، چنين راهنمايي ديده مي شود. حتي خداوند كه شاهد و معشوق عرفاست در قرآن همه جا با صفات و عناوين مذكر آمده است. مي توان تصور كرد كه "يك جنبه*ي آرماني تجلي آنيما (به خصوص در مراحل خاصي از سن) به صورت شيخ و مراد مذكر است يعني آنيما هر چند اصالتاً مؤنث است اما گاهي مي تواند به صورت مذكر نيز متجلي شود، اگر چه روح و نفس (Magna mater) اساساً مؤنث است.

مولانا در باره*ي اين پير مراد مي گويد:

اي لقاي تو جواب هر سوال

مشكل از تو حل شود بي قيل و قال

(شميسا، 1383، ص:* 179)

پس مي توان نتيجه گيري كرد كه كهن الگوي پير دانا هم مرحله اي از آنيماست كه بر سالك ظاهر مي شود و منافاتي با آنيما ندارد. به گفته ي ابن عربي: "هي (ضمير مؤنث) از اسماي الهي است مانند هو (ضمير مذكر)، اما نبايد نتيجه گرفت كه "هو" محدود است چون خدا تقسيم پذير نيست و مرا از "هو"*مذكر و "هي"*مؤنث"، يك كس است و حتي ذات و گوهر الهي واژه اي مؤنث است و ممكن است چون واژه اي "حقيقه"، به ساحت والاي زنانگي رجوع دهد.

زنانگي چيز ست كه هر مفهوم صورت بسته و پيكر يافته ي محدود را پشت سر مي گذارد و هم معني با محدوديت گريزي و سر است. هم چنين در زبان عربي و به عينه در زبان عبري، واژه ي رحمه از ريشه ي رحيم مشتق شده كه به معناي "زهدان" است و اين ريشه شناسي، تفسير ما را تأييد مي كند كه الوهيت، ساحت مادينگي دارد" (دلكور، 1378، صص: 7-106).

اين پيرخرد و جنبه ي ملكوتي آنيما، معمولاً*در برهه هاي سخت روحي، رخ مي نمايد و فرد سرگردان را هدايت مي كند و به مثابه*ي نوعي فرايند كاركرد جبران در ذهن عمل مي كند:

"يعني اين كه قهرمان، خود به دلايل بروني و دروني قادر به انجام كاري نيست، تدبيري كه بايد اين نتيجه را جبران كند به صورت تدبير و فكري كه به چهره*ي آدمي در آمده است، آشكار مي گردد.

اين پيرفرزانه، همواره وقتي پديدار مي شود كه قهرمان در موقعيتي عاجزانه و نااميد كننده قرار گرفته است و تنها واكنشي به جا و عميق يا پند و اندرزهاي نيك و . . . مي تواند او را از اين ورطه برهاند" (گورين، 1370، صص:* 178- 177). مولوي در مثنوي و غزليات خود بارها درباره ي اين "فرامن" رهايي بخش در ناخودآگاهي آن را در ارتباط با مخاطب "تو زفتِ نهصد تو" خوانده است، به گونه اي سخن مي گويد كه گويي با جبرييل و حق هويتي يگانه دارد و هر انساني كه به او واصل شود بايد حواسي جز حواس ظاهر پيدا كرده باشد تا بتواند آنچه را به گوش و چشم ظاهر نمي شنود و نمي بيند در قطع ارتباط با حواس ظاهري و خود آگاهي، بشنود و ببيند:

"هوش را بگذار و آنگه هوش دارد

گوش را بربند و انگه گوش دار

چيز ديگر باندا ما گفتنش

با تو روح القدس، گويد بي منش

ني تو گويي هم به گوش خويشتن

ني من و ني غير من اي هم تو من

همچون آن وقتي كه خواب اندر روي

تو ز پيش خود به پيش خود شوي

تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق

بلكه گردوني و درياي عميق

آن تو زفتت كه ان نهصد توست

قلزم است و غرقه گاه صد توست

خود چه جاي حد بيدارست و خواب

دم مزن و الله اعلم بالصواب"

(مولوي، مثنوي، دفتر سوم، ابيات 1291- 1304)

گويي مولوي مي خواهد به مخاطب چيزي بگويد كه از نوع تجربه هاي مشترك و قابل حصول براي همگان نيست و اشاره مي كند كه جبرييل يا روح القدس در حقيقت نداي درون خود توست. مولوي اين تمثيل خواب را در واقع نمايشي از حضور "من"* آگاه در برابر "فرامن" ناخودآگاه مي داند.

در داستان "كنيزك و پادشاه" در دفتر اول مثنوي نيز هنگامي كه شاه از همه*ي علل و اسباب طبيعي در شفاي كنيزك نوميد مي شود ما شاهد حضور پيري روشن ضمير در اثناي خواب پادشاه هستيم كه در اصل نوعي طبيب روحاني است. در اين جا اگر پادشاه را نماد روح و ضمير خود اگاه تصور كنيم، ديدار با آنيما و ناخودآگاه (پير خرد) او را از ورطه ي مشكلات و بحران مي رهاند و فرايند فرديت تحقق مي پذيرد. خداوند (عقل كلي) در نماد طبيب روحاني رخ مي نمايد و روح را از تعلقات مي رهاند:

شه، چو عجز آن حكيمان را بديد

پا برهنه جانب مسجد دويد

رفت در مسجد سوي محراب شد

سجده گاه از اشك شه، پر آب شد

گفت:*اي شه! مژده! حاجاتت رواست

گر غريبي آيدت فردا، زماست

چونكه آيد او، حكيم حاذق است

صادقش دان، كو امين و صادق است

در علاجش سحر مطلق را ببين

در مزاجش، قدرت حق را ببين

چون رسيد آن وعده گاه و روز شد

آفتاب از شرق، اختر سوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببيند آنچه بنمودند سر

ديد شخصي فاضلي پر مايه يي

آفتابي در ميان سايه يي

مي رسيد از دور مانند هلال

نيست بود و هست، بر شكل خيال . . .

(مولوي، مثنوي، دفتر اول، ابيات 55- 69)

بايد اين نيروي دروني را شناخت و پذيرفت، زيرا قدرت راهنمايي و حمايت را دارد. "با ايمان در شب تاريك غرق مي شويم و همان كاري را مي كنيم كه كيمياگران قديم آن را "افسانه*ي شخصي" مي ناميدند و خود را سراسر تسليم هر لحظه مي كنيم و مي دانيم كه هميشه دستي وجود دارد كه ما را راهنمايي كند؛ با ماست كه آن را بپذيريم يا نه!" (كوئيلو، 1381، ص: 209).

در اين جا نيز ما باز مبهم گونه بودن و خيال گونه بودن آنيما را در چهره*ي ملكوتي پير خرد مشاهده می كنيم. تصويري خيال گونه در سايه ? روشن ذهن. زيرا "آنيما در ادبيات و نقاشي فقط خود را در سايه ? روشن نشان مي دهد و هيچ گاه در روشنايي كامل قرار نمي گيرد" (شميسا، 1383، ص:*183).

مولوي هنگامي كه از ديدار پادشاه (خودآگاه روح) با پير خرد (آنيما) سخن مي گويد، آنها را چنان معرفي مي كند كه گويي از قبل با هم پيوند ديرينه اي داشته اند:

آن خيالي كه شه اندر خواب ديد

در رخ مهمان همي آمد پديد

شه به جاي حاجيان ما پيش رفت

پيش آن مهمان غيب خويش رفت

هر دو بحري آشنا آموخته

هر دو جهان بي دوختن،* بردوخته

گفت:*معشوقم تو بودستي، نه آن

ليك كار از كار خيزد در جهان . . .

(مولوي، مثنوي، دفتر اول، ابيات 73- 76)

آنيما، مفهومي عميق و ازلي است. چيزي كه شاعر، اي بسا پيش از اين به زمان هاي دور دست مي دانسته،*تصويري كه گويي از ديرباز در قعر جان او نگاشته شده، هم از آن روست كه شاعر با او يگانه و آشناست.

- تجسم آنيما (پير خرد) در وجود شمس، صلاح الدين زركوب، حسام الدين چلپي و . . .

تجربيه ي ديدار، نيمه ي پنهان روح "فرامن" كه مولوي بنابر عقايد عرفاني خود، چنان كه بررسي شد او را با جبرييل، حق، انسان كامل و معشوق يكي مي گيرد، در تجربه ي زيستي خاص مولوي، شمس تبريز و سپس صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلپي تجسمي محسوس مي*يابد.

"محيي الدين عربي تجربه هايي صريح و روشن از اين دست را كه گاه در فتوحات نقل مي كند. او عقيده دارد كه حب، محب را به مرتبه اي مي رساند كه مي تواند محبوب را خارج از عالم خيال نيز مجسد و مجسم سازد" (پورنامداريان، 1380، ص:*137).

شمس و صلاح الدين زركوب، و . . . در اصل نوعي تجسم عيني ضمير ناخودآگاه مولوي محسوب مي شوند.

براي مولوي حق مطلق و غير قابل رؤيت در جهان، در وجود شمس جلوه اي محسوس و قابل رؤيت مي يابد كه ديدار او جدا از واقعه ها و مكاشفات بيرون از قلمرو جهان محسوس مي تواند هيجانات عاطفي او را دامن بزند و او را به بي قراري هاي ديوانه وار سماع و شعر بكشاند و از خود بي خود كند. اين ويژگي نادر تجربه ي عشق و ارتباط با شمس مي توانست زمينه ي تجربي ارتباط هاي مكرر من خودآگاه او را با فرامن ناخوداگاه فراهم سازد.

اين تجربه با وجود شمس تبريزي از قلمرو نظر به قلمرو تجربه در مي آمد و ديدار با شمس، زمينه ي فناي او را از "من"*تجربي و آگاه و ارتباط با آن "من"*بيگرانه ي ملكوتي كه مي توان با توجه به نظريه ي يونگ از آن به بخش نااگاه جمعي و بيكرانه ي ذهن تعبير كرد، گاهي به اقتضاي حال فراهم مي ساخت...

جالب آن كه مولوي در آستانه ي 40 سالگي با شمس ديدار مي كند و طبق نظر يونگ "در حوالي چهل سالگي، كه آرزوها و جاه طلبي هاي دوران جواني ديگر ارضا كننده نيستند و آرمان ها و ارزش هاي مكتسب، شكوه و اهميت گذشته را ندارد، افزايش قابل توجهي در موارد افسردگي و آشفتگي هاي عصبي ديده مي شود و مرد به دنبال هدف و مفهوم جديدي براي زندگيست كه اين هدف درست در وجه غفلت شده شخصيت (ناخود آگاه) و در آنيماي روح او نهفته است" (فوردهام، 2536، ص:*143). و اين همان انگيزه ي رويارويي با آنيما و پيرخرد و رسيدن به كمال است و كل اشعار و غزليات ديوان شمس، خود گواه اين مدعاست . . .

نتيجه گيری

در اشعار مولوي،* نمودهاي آشكاري از كهن الگوها،* بخصوص آنيما ديده مي شود كه به شعر او ماندگاري و جاودانگي خاصي بخشيده است. برخي از اشعار وي، بستري براي تجلي روان زنانه ي شاعر مي باشد كه گاهي به صورت پري، از زبان شاعر سخن مي گويد و گاهي در سيماي خود ملكوتي و پيرمراد و حتي در صورت هاي عيني و تجربي در زندگي مولانا رخ مي نمايد.

ضمير ناخودآگاه وي برايش شرايطي را مهيا مي سازد كه سبب ساز آن همان هيجانات عاطفي اوست كه چون در زبان خاص وي منعكس مي شود، ابهام عميقي به وجود مي آورد. ابهامي كه زاييده*ي ارتقا به شرايط ناآگاهي و غلبه ي اين حال بر شاعر به هنگام سرودن است.

مي توان گفت هيچ كس چون مولوي، عشق را اين همه شورانگيز تجربه نكرده است. به گونه*اي كه در حالتي از بي خويشي و ناآگاهي، گاه زبان از سلطه*ي اختيار او خارج مي شود و او نيز به نوبه ي خود از اقتدار زبان رها مي گردد. كسي را در درون خود تجربه مي كند كه ناشناخته و مبهم اس. سخن مي گويد بي آن كه به اراده سخن گفته باشد. كسي كه اين حال را در نتيجه ي غلبه ي عشق تجربه مي كند و از پيش نيز، هم از راه نظر و هم از راه تجربه در ارتباط با شمس در يافته است كه در هستي انسان غير از اين "من" تجربي آگاه، "من نهصد من"* ديگري وجود دارد كه هويتي يگانه با حق دارد،* طبيعي است كه سخني را كه حاصل اين احوال است، نه به "من"*تجربي خود بلكه به پري گوياي درونش نسبت دهد كه همان "من ملكوتي"*اوست. . .








الهام جم زاد عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد زرقان



محمد حسين بهراميان عضو هيأت علمی دانشگاه آزاد اسلامي واحد استهبان
خواهشمندیم پیش از عضویت، مرامنامه انجمن پارسه را بخوانید تا بر خلاف اندیشه شما نباشد
مرامنامه انجمن پارسه
گفتگو با ما
جمعه 25 تير 1389


کشتار حیوانات

اینها تعداد حیواناتی است که از زمانیکه شما این صفحه را باز کردید توسط صنایع تولید گوشت، شیر و تخم مرغ ثبت شده بین المللی در سراسر جهان کشته شده اند ولی آمار واقعی خیلی بیشتر از این تعداد است.



مرغ 
اردک 
خوک 
جوندگان 
بوقلمون 
غاز 
گوسفند 
بز 
گاو 
خرگوش 
پرندگان  
بوفالو 
اسب  
قاطر 
شتر 
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0


2009 ParseNews. All rights Reserved.